حكيم زجاجى

1127

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پس آن‌گه به سيمينه كردند راى * نماندند از آن جنس چيزى به‌جاى پس از سيم و زر بر برنجينه بود * طلب كردن جاى و گنجينه بود كشيدند از آنجا به افكندنى * بكردند از آن كار ناكردنى از آن شيوه شهرى بپرداختند * به تاراج گردن برافراختند گرفتند بس خلق را در عذاب * شكنجه نكردند ، الا به آب نمودند مردم نهان هرچه بود * ز آتش همىرفت بر چرخ دود گشادند در شهر هرجا كمين * به كندن گرفتند يكسر زمين در آن شهر نانى بنگذاشتند * برفتند و خاليش بگذاشتند به شهر نشابور كردند روى * جهان گشت پرفتنه و گفت‌وگوى بپيوست از باروى شهر جنگ * به تير و به خشت و به زوبين و سنگ گروهى برفتند از شهر تيز * پر از كين و پرخشم و جنگ و ستيز گرفتند شهر نشابور شاد * بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد بكشتند چندان‌كه خون شد روان * به خون غرقه گشتند پير و جوان بدان جايگه مسجدى چون بهشت * نكوتر ز ايام ارديبهشت در او جمع گشتى فزون ده هزار * ز مردم به جمعه نه ايام كار مقرنس يكى تير مدهون « 1 » زر * كه هرگز نباشد از او خوب‌تر ستون‌هاى او از زر و لاژورد * گرفته سراسر چو ياقوت زرد چنان مسجدى « 2 » نغز پرداخته * مطرزى بد آن را چنان ساخته شب آمد ، ورا آتش اندر زدند * در آن شب كه آن شهر را بستدند به گردون گردان همىشد شرار * دل مؤمنان گشت دور از قرار تو گفتى مگر مطرزى بود گرد * گذر كرد از گنبد لاژورد شب تيره كردند غارتگرى * نرفتند الا ره كافرى بكشتند چندان‌كه آن را شمار * محاسب ندانست هنگام كار چو ظاهر در آن شهر چيزى نماند * فلك خاك بر فرق مردم فشاند به سفتن گرفتند ديوار و در * شكنجه بد و زخم چوب و تبر

--> ( 1 ) چوب مدهون كرده و جمله ستون‌ها امدهون . راحة الصدور ، ص 180 . ( 2 ) بر طرف بازار بود آن را مسجد مطرز گفتندى . همان .